دل من تنها بود دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت که بماند یکجا
به کجا؟ معلوم است به در خانه تو
دل من عادت داشت که بماند آنجا پشت یک پرده توری
که تو هر روز آن را به کناری بزنی
دل من ساکن دیوار و دری که تو هر روز از آن می گذری
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه یک باغچه بود که تو هر روز به آن می نگری
راستی دل من را دیدی...؟!!!
افسوس ........

راستی یه تم زیبا واسه دانلود...............

![]() |
Download Now! |
راستی از دوست عزیز نیوشا خانوم ممنونم که کمکم کرد ..از همین جا ازش تشکر می کنم ....
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.
براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده 
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو
براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه
براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن 
براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير 
براي عشق وصال كن ولي فرار نكن 
براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن 
براي عشق بمير ولي كسي رو نكش 
براي عشق خودت باش ولي خوب باش

توي دلم فقط يه بار مهموني بود تو اومدي
درا بستم از وقت ديگه مهمون نمياد
دو و سه بار برات نوشتم مثل آينه ميموني
تو يه بار جواب ندادي چرا شمدون نمياد
نمي گه كسي واسه مرمتش كاري كنيم
هيچ كسي سراغ اين كلبه ويرون نمياد
گاهي وقتها اينقدر اب وهوام ابري ميشه
كه قدراشكاي من از رود كارون نمياد
گاهي وقتها ميگم شايد بخواد ذوق بكنم
اما معلوم نخواد بياد پنهون نمياد
اون كه براي ديدنش كلي ستاره مي شماري
اهل نازه بس با يه خواهش اسون نمياد
لااقل كاش راستشو برام نوشته بود
كه مي گفت بخاطر كسي ديگه نمياد


خاک پایت بوسه گاهم بود بس 
برسر راهت نگاهم بود و بس 
ای نگاهت تکیه گاه خستگی 
عشق تو تنها گناهم بود وبس
زندگی به من اموخت که چگونه اشک بریزم ![]()
ولی اشکهایم به من نیاموختند که چگونه زندگی کنم ![]()
ارزو داشتم ... 
تو با ان دیدگان درخشنده ات که نمونه ای از صافی
قلبت است ،عشق مرا بر پایه،ناپایدار دل بنا ننهی و
پیمان خود را با گرهی سست حلقه نزنی ...؟
ارزو داشتم ...
تو با ان لبان خندانت که نمونه ای از عشق و وفایت
بود شعله درخشان اتش عشق مرا که از دل بر میخاست
بر دل نشانی وبرای ابد حفظ کنی تا حرارت و سوزش
ان مانع نفوذ تیر عشق دیگران شود .....؟
ارزو داشتم ...
تو از درختی که با انواع و اقسام میوه ها پیوند پذیرد
پیروی نکنی ودلت را در گرو عشق دیگران ننهی ...
اما ای ارزوی من ..........
این سست پیمانی تو اتشی بر جانم زد که خاموشی ان جز
سوختن و ساختن میسر نگردد...........اه از زندگی

من ان سر خورده طوفانم به بیراهه
مثال بخت کوتاهم دودستم از تو کوتاهه 
مثال شبهای بی مهتاب 
دل تاریک من تنهاست
شکسته کاسه صبرم ،دلم در وحشت فرداست
همیشه ضربه کاری زخویش واشنا خوردم 
چشیدم زهر تنهایی همیشه پشت پا خوردم 
اگر دیدی که اشک من به روی گونه افتاده 
نه مجنونم نه دلداده که بغضم ،بغض فریاده
دودست خالی وسردم تهی از نور امیده
منم دریای بی ساحل طلوعم مرگ خورشیده

یادت هست:
دیشب برایت اسمانی مهتابی کشیدم 
که ماه ان تو بودی ومن ستاره ای کوچک در ان 
و تو امروز 
برایم اسمانی ابری کشیدی 
که ماه دران گرفته بود و ستاره مرده 
و خوب می دانم که نقاشی شب بعد 
اسمانی مهتابی است باهمان ماه اما ستاره ای دیگر
هرگز به چیزی که دل ندارد ،دل نبند ![]()
نه تو
نه قسمهایت را
دیگر گوش نمی کنم
به حرفهایت
می دانم
انصافا خوب بازی می کنی
طوری با کلمات بازی می کنی
که انگار تمام حرفهایت واقی است!
بین خودمان بماند:
کلکهایت حرف ندارد !!
ولی برایت متاسفم
چون من پشت صحنه را دیدم
همانجا که با کلمات عاشقانه تمرین می کردی
تا مبادا من بویی از دروغ را در انها حس کنم
اما انقد غافل بودی
که یادت رفته بود
عشق را با قاف می نویسند نه با (غین)
!!عشغ!!
کاش می شدخالی از تشویق بود برگ سبز تهفه ی درویش بود
کاش می شد تا دل می گرفت ومی شکست ،عشق می امد کنارش می نشست
کاش با هر دل دلی پیوند داشت ،هر نگاهی یک سبد لبخند داشت
کاش دیواری میان ما نبود بلکه می شد ان طرفتر را سرود
کاش می شد من قناری می شدم در تب اواز جاری می شدم
باز این اطراف حالم را گرفت ،لحظه ی پرواز نابم را گرفت
می روم ان سورا پیدا کنم ، در دل ایینه جاواکنم 
![]()
کفشی از دربه دری به پایم کردی 
من سرگرم خودم بودم که با حیله ی عشق 
امدی بی سبب از خویش جدایم کردی 
سخن از همدلی و همسفری بود باز 
در پی سوسه ای گنگ رهایم کردی 
به جز از خویش بریدن، بجز از دلتنگی 
عشق ای عشق بگو تا چه برایم کردی 
می روی مساله ای نیست ولی.....
حیف نبود بین این کوچه تنها رهایم کردی 
دراين غم سرا ،غمساري نبود
بس ناله كردم ،ياري نبود
اگر لحظه اي خنده بر لب نشست
در ان خنده ها اعتباري نبود
همه عمر ما در زمستان گذشت
به يك روز ان هم بهاري نبود
به هر جمع رفتم پريشان شدم
كه جز مردم سوگواري نبود
بسازنده ديدم در اين خاكدان
كه كاشانه اش جز مرغزاري نبود
تو گفتي دگر مي شود روزگار
دگر شد ولي روزگاري نبود
مرامرگ بهترازاين زندگي است
كه دران جبرواختياري نبود
دلت را نكن رنجه از بردو باخت
كه اين زندگي جز قماري نبود